آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره
مامانه آنیتامامانه آنیتا، تا این لحظه: 37 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره
بابایه آنیتابابایه آنیتا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
یکی شدنه دلامونیکی شدنه دلامون، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

آنيتا عسل مامان و بابا

درودبر.....

  درود بر کسانی که : از پاکیشان دوستی آغاز می شود؛ از صداقتشان دوستی ادامه می یابد؛ و از وفایشان دوستی پایانی ندارد ... ...
4 شهريور 1392

تقديم به مادرم.....

      مادريعني........                 مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي!           مادر يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري !   مادر يعني بهانه ی بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد!   مادر يعني بهانه ی در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!   مادر يعني باز هم بهانه ی مادر گرفتن...            آري مادر يعني ت...
4 شهريور 1392

آنيتاخانم 6 ماه و 20روزه در حال تلاش براي چهار دست وپا رفتن.....

سلام گوگولي مگولي مامان 2،3 روز پيش يعني اول شهريورم تولد بابايي بودش ((الهي كه هميشه كنارمون  بمونه و سايه اش هميشه بالا سر ما باشه)) براش كيك گرفتيمو و تولدشو جشن گرفتيم و موقع فوت  شمع كه شد تا خاموش شد و بلند گفتيم مباركه ،هورا شما زديد زير گريه مگه ميشد ساكتت كرد نميدونم چي شد از چي ترسيدي فك كنم چون كنارم بودي و بلند  گفتيم مباركه وهورا شما ترسيدي نفس مامان چند وقتييم هست كه خيلي شيطون شدي ديگه يك جا نميموني هي تند تند قلت ميخوري و از اينورخونه به اون ور ميري 2روزم هست كه تلاش ميكني چهار دسته پا راه بري خودتو هي بلند ميكني ميكشي جلو    ((ماشاالله)) راستي شنبه يعني 2 شهريور هم با مامان جون و باباجون و ...
4 شهريور 1392

داستان سليمان و مور....

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد... تمام سعی مان را بک...
4 شهريور 1392

مراقب حاضر جوابی بچه ها باشید.....((جالبه بخونيد))

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجود اينکه پستاندار عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم. معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد. ************ ********* ********* ********* ** يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى...
4 شهريور 1392

سخني از پيامبر...

      رسول خدا(ص) فرمود: به پدرانتان نیكی كنید تا فرزندانتان به شما نیكی كنند، از زنان مردم چشم‌پوشی كنید تا دیگران نسبت به زنهای شما چشم‌پوشی كنند. كنزالاعمال جلد 16 صفحه 466 ...
4 شهريور 1392

داستان زيباي يك دختر.....

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید! بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت… شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….! دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند… دردش گفتنی نبود….!!!! رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زی...
4 شهريور 1392